برا ی سه ساله ی کربلا....

با من سخن مگو که لبم وا نمی شود

چیزی برای من غم بابا نمی شود

 

 دخت سه ساله در حرم آهی کشید و گفت:

با من چرا شبیه خودم تا نمی شود

 

این غصه ها که از غم عالم کشیده ام

در قلب کوچکم به خدا جا نمی شود

 

گفتم کمک بگیرم از اصحاب و لاجرم

دیدم کسی کنار تو پیدا نمی شود

 

بابا سر از تنت که جدا کردن عمه گفت :

این صحنه ها بدون تو زیبا نمی شود

 

قلبم شکسته گرچه طبیبش فقط تویی

قلب شکسته بی تو مداوا نمی شود

 

در خون نشسته ای تو و ما غرق ماتمیم

اما عزا برای تو بر پا نمی شود

 

بابا تمام اهل حرم گریه می کنند

آخر چرا بدون تو فردا نمی شود

سید حسن صفاری ( ناخدا)

http://best-diaries.blogfa.com/